تبليغاتX
!خاطرات من!
اگه با حالی بیا!
توجه! توجه!

من يه وبلاگ جديد درست كردم به نام .::سونگ ايل گوك و ديگر بازيگران كره اي::.

تو اون وبلاگ بيشتر اپ ميكنم ! دوست داشتين بياين!

ادرس:www.song-emp.bloga.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 13:5  توسط خاطره  | 

سلام دوستان!خوبين!؟
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نظرتون درباره ي قالب جديد وبلاگ چيه؟

اگه خوب نيست بگين عوضش كنم!

قالب تيره با موضوع وبلاگ بيشتر

همخواني داره!نه؟

راستي به خاط اينكه خيلي واقعا با من

همكاري و منو راهنمايي ميكنيد ميخوام

تو وبلاگم نظر سنجي بزارم تا شما

راحت تر منو راهنمايي كنين و بگين

موضوع وبلاگ چي باشه!

اگر هم تونستين تو قسمت نظرات

راهنماييم كنين!

راستي من قسمت من را بشناسيد

رو كاملا عوض كردم و جديده

اگه خواستين برين ببينين!

باي! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 14:20  توسط خاطره  | 

سلام دوستان!خوبيد؟!بابا اينه رسم رفاقت؟!من از

شما كمك خواستم!بهتون گفتم منو راهنمايي كنيد

كه چي بزارم!ولي شما هيچ راهنميي نكردين!

دستتون درد نكنه! با اينكه من دير به دير اپ مي

كنم اما هر چند ياعت يه بار به اين وبلاگ سر

ميزنم تا ببينم نظر دادين يا نه اما اكثرا دست خالي

بر ميگردم!من واسه يه مطلب كلي زحمت مي

كشم!ولي واقعا از همه ي كساني كه

نظر ميدن ممنونم و هميشه هم به وبشون

سر ميزنم!من دلم نمياد كه در اين وبلاگو

ببندم!به جون خودم ارزومه يه موضوع پيدا

كنم تا براتون بنويسم!اما خود شما واقعا تا

11 سالگي تون چقدر خاطره داشتين كه

جذاب باشه؟!براي همين شايد موضوع

وبلاگو عوض كنم!اما نمي دونم در مورد

چي بشه!!

خواهش ميكنم منو راهنمايي كنين!

جون اين گربه!!


 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 22:16  توسط خاطره  | 

سلام دوستان!من بعد از ماه ها دوباره برگشته ام!!

من خييييلي از اينكه اين همه مدت نبودم معذرت

ميخوام!!!هر چي بگيد حق داريد!!!اخه مطلب نداشتم

كه بزارم!فقط اين نيست چون مدرسه هم داشتم

نميتونستم!!درك كنيد ديگه!!!راستي قسمت اخر

امپراطور دريا رو ديديد؟!خيلي بد تموم شد!!البته من

قبلا ديده بودم و گريه هام رو كرده ام!!بيشتر واسه

يوم جانگ!!خيلي گناه داشت!!بگذريم!متاسفانه بايد

بگم كه من هنوز هم خاطره اي ندارم كه براتون

بنويسم!!خواستم بگم خودتون بگيد در مورد چي

مطلب بزارم!!احه من از كجا بدونم شما چي

دوست داريد!ولي واقعا ازتون ميخوام منو

راهنمايي كنيد!!

قربونتون برم!

خاطره!






+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:20  توسط خاطره  | 

 

سلام ! از اينكه يه مدت نبودم معذرت ميخوام!

اين متن تقديم به شما:

 

جريمه!
 

 در سال تحصيلي 1387-1386 مدرسه كلاس ما
را به اردو هايي برد.بعد از تعطيلات عيد مدرسه
 
براي ما موزه ي شهدا را براي اردو در نظر
 
گرفت. من ديگه از اردو هاي بيمزه خسته شده
 
بودم بنابراين مدرسه نرفتم!ركسانا و دختر
مغروري به نام كيميا هم نميخواستند كه به اين
اردو بيايند! ما سه نفر شاگرد اولهاي كلاس
بوديم و فكر مي كرديم كه رفتن ونرفتن به اين
اردو تاثيري در حال ما ندارد! علاوه بر اين ما
جزء شاگرد هاي مظلوم كلاس نبوديم و خيلي
شيطوني مي كرديم . من معلمم را خيلي
 
دوست داشتم ولي راستشرو بخوايذ يه روز
با منو كيميا خوب بود وبا ركسانا بد بود! يه
روز با كيميا خوب بود با من و ركسانا بد بود
 

!داشتم ميگفتم ما به اين اردو نرفتيم اما
چشمتان روز بدنبيند يك دفعه بدجنسي
معلممان گل كرد و بچه ها به من و
ركسانا و كيميا زنگ زدن و گفتندكه خانم
نمره ي درس هايي را كه ان روز
داشتيم برايما صفر گذاشته و برايمان
كلي جريمه داده و از انضباط ما سه
نفر كم ميكند!و همچنين بعضي ها
اضافه كردند كه خانم واقعا از دست
ما عصباني است!راستش را بخواهيد
من يه جورايي دست خانم را خوانده
بودم و مي دانستم كه مثل همه ي
كار هايي كه ميكند اين حرف هايش
هم الكي است چون انقدربي انصاف
نبود كه همچين كاري كاري با
شاگرد اول هاي كلاسش بكند ولي

جريمه را بايد مينوشتيم!روز بعد خانم

به طور نا مستقيم به ما متلك ميگفت

و اصصابمان را خورد ميكرد! اما بعد از

چند روز همه چيز دوباره خوب شد

 ولی من هنوز به خاطر این اتفاق

غمگین بودم!!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 10:32  توسط خاطره  | 

 

سلام

سلام!

سلام! ببخشيد كه يه مدتي نبودم اخه نميدونستم چي بذارم!! ولي حالا

 


فهميدم!تقديم به شما :

 


پرواز تابستان!

 


تابستان 1386 خوب بود ولي نه خيلي خوب! اون موقع من كلاس زبان 

 


و شنا مي رفتم! زبان را خيلي دوست داشتم چون بي استعداد نبودم ولي

 


شنا...شنا را دوست نداشتم چون فكر كنم اصلا استعداد هم نداشتم! وقتي

 


صبح بيدار مي شدم و ميديدم كه بايد برم شنا ترجيح ميدادم به تخت خوابم

 


بر گردم و بخوابم! من دوست داشتم به ميل خودم شنا كنم و يك خانمي 

 


همش نياد و بگه اين شنا را بكنيد و ان شنا را بكنيد وگرنه كيه كه نخواد

 


بره تو اب!! فكر كنم كلاس شنام روزهاي 1 شنبه 3شنبه و 5 شنبه بود

 


يه روز(فكر كنم 3 شنبه)معلم شنا گفت كه هفته ي بعد امتحان شنا داريم!

 


يك لحظه احساس ترسناكي را در وجودم حس كردم!! مثل برق و باد ان

 


هفته ي مزخرف اومد و روز امتحان شد!من با ترس و لرز به كلاس رفتم!

 


گفتند طولي را كه من شايد در عمرم نرفته بودم شنا كنيم و برگرديم اما.. اما

 


من وسط كار از استخر اومدم بيرون!! حس كردم كه بار همه ي رنج هاي

 

 

دنيا روي دوشم است!سنگين شده بودم و سخت راه مي رفتم! از بخت

 


بد خيلي ببخشيد بالا اوردم اما ان بار سنگين از روي دوشم بر داشته شد

 


و احساس گناه و عذاب وجدان وجودم را فرا گرفت! معلمان استخر به من

 


چشم دوخته بودند ! فكر كنم نزديك بود گريه كنم يا شايدم گريه كردم!!

 


شانس اوردم كه تو خود استخر بالا نياوردم!!

 


معلمان استخر با ديدن فيافه ي درمانده و بيچاره ي من دلداري ام دادند و

 


گفتند عيبي نداره وبرم دوش بگيرم! از اينكه يك نفر ديگر بايد خرابكاري كه

 


من به بار اورده بودم درست كند خجالت ميكشيدم با اين وجود حس ميكردم

 


كه مانند كبوتري در زير افتاب تابستاني(چون استخرمان رو باز بود) دارم

 


پرواز مي كنم و شديدا احساس سبكي ميكردم!!اين اتفاق درد ناك تنفر من از

 


شنا را 100 برابر كرد !! اماوقتي مدرسه ها شروع شد فهميدم كه بايد قدر 

 


تابستان را بيشتر ميدانستم وحتي اون موقعي هم كه اون اتفاق ترسناك در

 


شنا برايم افتاد خدا را شكر ميكردم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:3  توسط خاطره  | 

سلام به دوستان عزيزم! خواستم يك تشكر ويژه از همه ي

 

عزيزاني كه برايم نظر دانند مانند:

اقا هادي و رعنا خانم . دوست عزیزم رکسانا. پسر خاله ام

کیان. کیانوش یا همون مامانم. نازی.اقای سالار. اقای

مهرزاد و خانم یگانه تشکر کنم!!

لطفا اگه وبلاگی دارید حتما در قسمت نظرات ادرس ان را

بنویسید تا من به وبلاگتان امده و با ان بیشتر اشنا شوم!

همیشه موفق باشید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:41  توسط خاطره  | 

سال۱۳۸۷-۱۳۸۶ سال پر ماجرایی بود ! با اینکه من لوس نیستم

امسال اتفاق هایی افتاد که من را به گریه کردن واداشت!در مدرسه

خانم معلم خوبی نصیبم شد!اما انگار کمی با من لج بود!

به هر حال داشتم سعی میکردم رابطه ام را با او خوب کنم اما...

اما تیرم به سنگ خورد!روزی خانم گفت کتاب کار اجتماعی را

روی میز بگذاریم!من نیاورده بودم!!اه از نهادم بلند شد!! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

فکری به ذهنم رسید!!هم بغل دستیم وهم یکی از پشت سریام ان کتابه

رو نیاورده بودند!پشت سری دیگرم کتابه رو اورده بود!به او که ارزو

نام داشت گفتم:((ارزو! خواهش میکنم پرتو دانش(همون کتابه که

نیاورده بودم) را بده! اول خودت از روش بخون بعد بده به من!)) او

هم قبول کرد! یادم رفت بگم اگه خانم میفهمید که من ان کتاب را نیاوردم

برایم کارت قرمز مینوشت و از انضباتم کم میکرد و من هم از قبل ۲ تا کارت

قرمز داشتم پس چاره ی دیگه ای وجود نداشت!

کار همین طوری پیش رفت.ناگهان خانم گفت:

((خاطره تو کتاب نداری؟!))صدای قلبم را شنیدم! با این وجود کتاب ارزو

رو نشون دادم!بعد خانم رو به ارزو کرد و گفت:((ارزو! کتابت کو؟!))

عرق سرد رو پیشونیم نشست! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irارزو گفت:(( دست خاطره است

طپش قلبم بیشتر شد و دستانم یخ کرد!دلم میخواست فرار کنم!

و...و ماجرا بر ملا شد!!خانم بعد از چشم غره های ترسناک ۲تا کارت

قرمز برام نوشت! میدونستم دیگه تا اخر سال با این خرابکاری هایی

که میکنم نمره انضباتی برام باقی نمیماند! اون سال هم اخرین سال

تحصیل من در ابتدایی بود و اگه نمره انضباتم بد می شد هیچ

مدرسه ای قبول نمیشدم و باید وقتم رو با لم دادن بگذرونم و

اخرش هم هیچی نشم!!! کلی گریه کردم!! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اما همه ی کارت قرمزام پاک شد!

خلاصه همه چیز به خیر گذشت!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:44  توسط خاطره  | 

من عین این دیوونه ها عاشق دیدن فیلم ترسناکم!!!ولی تا حالا فقط

یک فیلم ترسناک دیدم!!!عید امسال با خالم اینا رفتیم شمال!! اخه اونا

اونجا ویلا داشتن . در شهرک مربوط به ویلا یک نگهبان به نام حبیب

زندگی میکرد که حدودا ۲۷ سالش بود و پسر های جوون شهرک تو

خونش تلنبار می شدند!!!بیچاره حبیب!!(همون نگهبانه).

یکی از همون پسر ها یک فیلم ترسناک اورده بود که تو خونه ی حبیب

ببینن!!کیان(پسر خاله ام) هم(طبق معمول) رفت خونه ی حبیب تا اون

فیلم ترسناکه (که فکر کنم اسمش گوروچه!!)ببینه!!اعصابم مثل سگ

خورد شد و ارزو کردم که پسر باشم و بتونم برم خونه ی حبیب و اون

فیلمه رو ببینم!! کیان ساعت ۲ نصف شب از خونه ی همون پسره

برگشت!!اخه اون موقع حبیب نبود و بنابراین خونش هم...

کیان نه تنها گوروچ ۱ بلکه گوروچ دو رو هم دیده بود!! من خیلی ناراحت

بودم ولی به روم نیاوردم!! میدونستم اگه حتی بتونم اون فیلم رو ببینم

عمرا حریف مامانم بشم !! نمیدونم چرا به خاطر موضوع به این کوچیکی

دیوانه شده بودم!!وقتی مامانم منو اینجوری دید و گفت چرا ناراحتم

موضوع را با کمال مظلوم نمایی تعریف کردم! هی به مامانم اصرار

میکردم راهی پیدا کنه که گروچ رو ببینم!! اینقدر خل شده بودم که یادم

رفته بود دارم به کسی این حرفا رو میزنم که خودش مخالف دیدن فیلم

ترسناکه!!اما حدود ۵ دقیقه بعد گل از گلم شکفته و نیشم تا بناگوشم

باز بود!!میدونید چرا؟! چون مامانم پیشنهاد کرد که فیلمه رو از

پسره قرض بگیر تا همه با هم تو ویلا ببینیم!!از خوشحالی در پوست

خودم نمیگنجیدم!! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اما... اما بعد از دیدن اون

فیلم قسم خوردم که تا چند سال فیلم ترسناک بالای ۱۸ سال نبینم!!

(نظر هم بدیدا...)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 19:46  توسط خاطره  | 

خاطره شناسی:من دختر اول خانواده جاویدم!

۱۲ سالمه یعنی متولد ۱۲/۱۲/۱۳۷۵.فقط یک

خواهر دارم به نام کیمیا ۴سالشه و خیلی

بانمک و درعین حال قلدره و همه چیز رو می

فهمهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir!!!!!!دوست صمیمی من رکسانا

هست!مدرسه ی جدید من کلاس تابستونی

اجباری گذاشته و من بد بخت باید ۲سومه

تابستون برم مدرسه !واسه همین نمی

تونم تند تند اپ کنم!

حالا برای اینکه بیشتر با من اشنا شین

بفر ماین ادامه مطلب! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 13:1  توسط خاطره  |